فطرت

تا چند وقت پيش وقتی ميشنيدم که آدمی در فطرتش اين نکته نهفته است که عاشق کمالات و از نقائص متنفر است٫ اينطوری فکر ميکردم که آدم دلش ميخواد بيشتر از همه بدونه و قدرتمندتر از همه باشه.

يعنی آدم دلش ميخواد خدايی بشه مثل خدا که همه چيز رو ميدونه٫ اون هم از همه چيز سر در بياره. مثل خدا که قدرتش زياده و هر کاری که ميخواد ميتونه انجام بده٫ آدم هم دلش ميخواد بتونه هر کاری دلش خواست انجام بده.

چند روز پيش به نظرم رسيد که مساله از اين هم يه کم بيشتره. آدم دلش نميخواد فقط مثل خدا باشه و خدايی باشه و صفات خدايی داشته باشه بلکه آدم ميخواد خدا باشه.

بيخود نبود که سلاطين و پادشاهان در لحظه ای که ميديدن مردم رو ميتونن گول بزنن ادعای خدايی ميکردن. چون آدم ميخواد جای خدا بشينه و از طرف مردم پرستش بشه. مردم بيان براش قربونی کنن و در برابرش کرنش کنن و به سجده بيفتن و اون رو اطاعت کنن و عبادت کنن.

راستی ما هم که از اين کارها خوشمون مياد و ميخواهيم مورد توجه و تشويق ديگرون باشيم هم داريم کار فطری ميکنيم و هم داريم مثل فراعنه عمل ميکنيم.

ياد حرف امام افتادم که ميگفت فرق اين که بدونين دارين در راه خدا قدم بر ميدارين يا شيطان اينه که ببينين با قدم الهی حرکت ميکنين يا قدم نفس. دارين برای خودتون کار ميکنين يا برای خدا.

مثل اين که اين مطلب طولانی شد.

/ 0 نظر / 19 بازدید