مناظره من و مريم

يعنی مناظره حاج آقا مهدی و دخترش مريم. اواخر ماه رمضون بود که اومد برامون اين گفت و گو رو نقل کرد. من هم نوشتم و بهش نشون دادم. حالا هم دارم اينجا مينويسم.

مناظره من و مریم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

داشتم گوشت خرد می کردم. آخه گوشت خرد کردن تو خونه ما بر عهده ما مردهاست. چکار کنم زورم بشتر از خانوممه. مریم اومد و پرسید: بابا گوسفندا رو می کشن که ما گوشت می خوریم؟ نمی خواستم بهش توجه بیشتری بدم و خودم رو زدم به نشنیدن. آخه اون فقط پنج سالشه و وقتی به این مطالب توجه کنه ممکنه دیگه از خوردن همه گوشتها زده بشه.

سوالشو عوض کرد: کی گوسفندا رو می کشه؟ تو بلدی؟

گفتم: نه. قصاب بلده.

گفت: کاشکی تو معلم نمیشدی! ( لابد می خواست بگه کاش بلد بودی گوسفند بکشی)

گفتم: ولی من معلم نیستم.

گفت: پس چه کاره ای؟

گفتم: من طلبه ام.

گفت: طلبه یعنی چی؟

گفتم: یعنی کسی که درس دین میخونه.

گفت: دین یعنی چی؟

گفتم: دین حرفهاییه که خدا و پیغمبر و اماما گفتن که ما یاد بگیریم تا آدمهای خوبی بشسیم.

از جاش پا شد و اومد در گوش من گفت: تو میدونی آدم چه جوری خوب میشه و با این همه ما رو دعوا میکنی؟!

گفتم: چون میدونم آدم چه جوری خوب میشه وقتی کار بدی بکنی دعوات میکنم تا دیگه کار بد نکنی. خدا هم وقتی آدم کار بدی بکنه میگه میبرمتون جهنم تا ما بترسيم و کار بد نکنیم. وقتی هم که کار خوب کنیم میگه میبرمتون بهشت تا بیشتر کارهای خوب بکنیم.

گفت: بهشت کجاست؟ میشه ما بریم.

گفتم: آدم تا وقتی زنده است نمیتونه بره بهشت. ولی بعضی آدمها میتونن از دورتر بهشت رو ببینن.

گفت: بهشت کجاست؟

گفتم: تو دل آدمها.

گفت: میشه با هواپیما بریم؟

گفتم: نه. ولی میشه تو دلت بری.

گفت: یعنی چی؟

گفتم: مثل وقتی که خواب میبینی. مگه از جات بلند میشی و جایی میری؟ نه. ولی تو دلت میری خیابونها و پارک و بازی میکنی. صبح که بلند شدی میبینی هنوز سرجات هستی.

گفت: من میخوام خودم برم.

گفتم: خودت میری. توی خواب هم خودت میری.

گفت: نه. من میخوام خود خودم برم. میخوام برم و بهشت رو ببینم.

گفتم: یعنی میخواهی با این پا و دست و سر و بدنت بری.

گفت: آره.

گفتم: ولی اینها که خودت نیستن.

گفت: پس اینها چی اند؟

گفتم: اینها بدن تو هستن. ولی خودت روح توئه.

گفت: روح چیه؟

گفتم: روحت اونیه که از این بدنت استفاده میکنه تا کارهاشو بکنه.

گفت: یعنی چی؟

گفتم: ببین وقتی تو از دست دوستت عصبانی میشی و میری بهش بزنی. وقتی اون نمیذاره بهش بزنی پاتو میبری جلو تا بهش لگد بزنی. اگه نتونی با دندونات ازش گاز میگیری. فکر میکنی این کارهای بد رو دستت و پات و دندونت خودشون میکنن. یا تو داری با دست و پا و دندونت به دوستت میزنی؟ اگه بتونی فقط با دست میزنی و اگه نشد با پا و اگه نتونستی با دندون؟

گفت: من میزنمش.

گفتم: خب پس تو دست و پا و دندون نیستی. تو روحت هستی که داری از اینها استفاده میکنی تا دوستت رو اذیت کنی.

وقتی میگم که خودت میتونی بری نزدیک بهشت. یعنی روحت میتونه بره نزدیک بهشت.

یه کم فکر کرد و گفت: پس اگه من کار بدی میکنم این روح منه که کار بد میکنه!

گفتم: من که گفتم تو خودت روحت هستی و روحت که کار بد میکنه یعنی تو خودت داری کار بد میکنی.

از جاش بلند شد و رفت.

به همين راحتی مناظره تموم شد. ولی يادم اومد که چند سال پيش پسرم از مامانش پرسيد که آدم از چی درست شده؟ مامانش داشت داستان خلقت آدم از گل رو تو فکرش بالا و پايين ميکرد که من سر رسيدم و گفتم: از پوست و گوشت و استخون. مناظره هم تموم شد.

حالا شما بگيد که آدم روحشه يا پوست و گوشت و استخون؟

 

/ 0 نظر / 13 بازدید